بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
دختر گلم آیدا

دختر گلم آیدا
خاطرات آیدا (عسل مامان) 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب

 

عزیزترینم                                   

یادمان باشد حرفی نزنیم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد

خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را

که تنها دل ما ؛ دل نیست

 

 

 

 نظر یادتون نره حتی یک کلمه

 

[ شنبه 9 ارديبهشت 1391 ] [ 11:57 ] [ پروانه ]

دختر گلم سلام خوبی ناز مامان دختر نازم خیلی دوست دارم از اتفاقات هفته گذشته برات بگم ولی عزیزم ببخش که نمی تونم اخه اتفاقی افتاده که به بابایی گل دادم به کسی نگم طفلی بابایی هم خیلی عذاب میکشه فقط این رو بدون کسی  که بابایی اصلا انتظارشو نداشت نهایت نامردی رو در حقش کرده عزیزمامان میدونی روزگار عجیبی شده میگن به هر کی خوبی میکنی یه جورای با بدی جوابتو میده ولی کاش فقط با بدی بود نه با ....

دلم به حال بابایی خیلی میسوزه از طرفی دوست نداره من همه چیز رو بدونم تا کمتر عذاب بکشم از طرفی هم خودش داره داغون میشه تو دلت خیلی پاکه پاکتر از اب و اینه واسه بابایی و مامان دعا کن

این هفته رو سعی کردم خودم رو شاد نشون بدم ولی واقعیت این نیست یه چیزی تو دلمه که نمیذاره اروم باشم نگرانم ، نگران از همه چیز

نذر کردم واسه سلامتی اقا امام زمان خودش کمکمون کنه از شر هر چی بدخواه و بد ذاته در امان خدا باشیم نمی دونم چرا بعضی از ادما اینهمه دورو و پست شدن چرا به زندگی دیگران این همه حسادت میکنن

مگه چی نصیبشون میشه جز پستی و خواری شرافت انسان چیز خیلی خیلی باارزشی هست که نباید لکه دار بشه چرا بعضی از ادمها به همین راحتی شرافتشون رو زیر پا میذارن  

دختر نازم نمیدونم عمر تا کی کفاف میده تا پیشت باشم ولی از خدا عمر دارازی خواستم نه به خاطر خودم  فقط به خاطر تو تا همیشه پیشت باشم مواظبت باشم تا از دست هر چی ادم بد هست در امان باشی

ولی گلکم یه خواهشی ازت دارم دختر نازم هیچ وقت به غریبه ها اعتماد نکن نمیگم دوستی واسه خودت انتخاب نکن نه ولی خیلی دقت کن هر کسی رو تو حریم خونه دلت راه نده تو از دل هیچ کس خبر نداری پس همیشه احتیاط کن شیطان با نام دوست به سراغت نیاد می دونم که خیلی زوده این حرفها رو بهت بگم ولی دختر نازم دلم خیلی شکسته دوست ندارم اتفاقی که واسه بابات افتاد برای تو هم بیفته اونوقت دیگه من میمیرم داغون میشم

عروسک مامان همیشه دلتو با خدا کن تا خدا همیشه نگهدارت باشه سلامتی و خوشبهتی تو بابایی از همه چیز تو این دنیا برام مهمتر و با ارزشتره همیشه مواظب خودت باش

مهدی و ایدا جان خیلی خیلی دوستتون دارم

[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 ] [ 13:21 ] [ پروانه ]

پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند : این کار خداست
پرس وجو از کار او کاری خداست

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدم، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست ؟
گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یک لحضه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

 با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...


تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان وآشناست

دوستی، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک وبی ریا

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان وآشنا :
"پیش از اینها فکر می کردم خدا ..."

[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 ] [ 13:47 ] [ پروانه ]

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه
می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟


دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد
لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن
را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که
دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت.
مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی
نیست!

مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست.
طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی
کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد!

 

 

[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 ] [ 13:31 ] [ پروانه ]

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 ] [ 12:46 ] [ پروانه ]

من روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده ست
آغاز می کنم

من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوق این محال
-که دستم به دست توست-
من جای راه رفتن
پرواز می کنم
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم

گاهی میان مردم
در ازدحام شهر
غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم

[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 ] [ 12:42 ] [ پروانه ]

سلام دخمله نازنازم ایدا خانوم

عزیز مامان دیگه خیالش راحت شده و حسابی خوش بحالش شده اخه مامان جون از مکه برگشته و دختر ناز من میتونه بازم پیشش بمونه و از طرفی کلی سوغاتی گرفته

سه شنبه شب نمی دونم چی شده بود که نصف شب از خواب بیدار شدی زدی زیر گریه و خلاصه یه بلایی سر من اوردی که نگو هر کاری که فکر میکردی کردم تا ساکت شی ،نشد که نشد همش میگفتی دردری دردری تا اینکه مجبور شدم لباساتو با یه مصیبتی بپوشونم و ساعت 3 شب رفتیم پارکینک تا 5 صبح همینجور تو بغلم نگهت داشتم تا خوابت برد وقتی که برگشتم خونه خواستم بذارمت سر جات گریه میکردی خلاصه جونم بهت بگه که  همینجوری روی مبل نشستم و تو تو بغلم خوابیدی تا ساعت 7.30 شد بردمت خونه خاله جون و رفتم سر کار برگشتنی دیگه نا نداشتم راه برم از طرفی هم مامان جون اینها پروازشون واسه ساعت 12 شب بود و تغریبا ساعت 4 صبح باید میرفتیم فرودگاه  

ساعت 1 شب بود که هنوز خونه مامان جون اینها بودیم و تو هم سر گرم  گوسفندی که واسه قربونی گرفته بودیم شده بودی به هیچ عنوان هم حاضر نبودی بخوابی و همش ببعی ببعی میگفتی که باز هم اخرش با کلی دعوا و گریه به زور بردیمت خونه و خوابوندمت صبح که تو فرودگاه ماشاله هزار ماشاله بقدری سر حال بودی که سالن فرودگاه رو واسه خودت دو میدانی کرده بودی ساعت 5 صبح بلاخره مامان جون اینها اومدن و بعد از کلی تشریفات راهی خونه مامان جون اینها شدیم تو هم که ماشاله کم نمیاری سر کوچه داشتن گوسفند قربونی میکردن خودتو کشتی بذارمت زمین تا بری پیش گوسفنده

من که با این سنم از هرچی جونوره میترسم چه برسه که برم به گوسفند دست بزنم تو هم ماشاله نمی دونم به کی کشیدی از هیچی نمیترسی جز تاریکی

بعد از کلی صلوات و دعا رفتیم خونه که منو بابایی مجبور شدیم تو رو بذاریم پیش خاله فرزانه و بریم دانشگاه حالا ببینم من بیچاره چی کشیدم این چند روزه از طرفی بیخوابی از طرفی تو شیطنت ها و سرما خوردگیت از طرفی هم مهمونی و کارهای خونه مامان جون

البته هنوز مهمونیامون تموم نشده ولی خوب عوضش مامان  کلی سوغاتی برات اورده که حسابس خوش بحالت شده دست مامان جون هم درد نکنه و انشاله خدا بازم قسمتشون کنه برن زیارت خونه و خدا من هم ارزوم اینکه یه روز سه تاییی باهم بریم مکه که انشاله ارزوم براورده میشه

چند ساعت پیش هم که داشتم بابا مامان جون حرف میزم پرسیدم که داری چیکار میکنی یه حرفی زد که بذار بگم همه بودن چه بلایی شدی

بهم گفت خانون خانوما شلوارشو دراورده نشسته با ماژیک پاهاشو رنگ مکنه خانون خانوم مگه من تو رو دیروز حمومت نکرده بودم اخه این چه کاری تازش هم مامان جون میگه عیبی نداره بذار بازی کنه

بله دیگه ادم اینجور طرفدار داشته باشه عاقبت ما هم این میشه البته بدل نگیری ناز گل مامان شوغی کردم هر جور که دوس داری بازی کن ولی مواظب خودت باش که خدایی نکرده اتفاقی برات نیفته

عزیزدلم امروز روز زن بابایی دیروز ازم پرسید که چی دوست دارم که برام بخره من گفتم سلامتی و تو خودش برام از همه چیز مهمتره و عزیزتره عروسک مامان من این روز رو به تو همه دختر امروز و مادر فردایی تبریک میگم

خیلی خیلی دوست دارم

 

[ شنبه 23 ارديبهشت 1391 ] [ 12:46 ] [ پروانه ]

مهربان خدایا،

تورا سپاس که زلال مهربانیت را در سرچشمه وجود من جاری ساختی و مرا زن نام نهادی،

تورا سپاس که گل های باغ بشریت را به من سپردی و مرا مادر خطاب کردی،

تو را سپاس که مرا لبریز از لطافت و مهر کردی و لباس مرد عنوان دادی،

تورا سپاس که بر مروارید وجودم پوششی از عفاف و حیا کشیدی و مرا همسر قرار دادی،

مبارک باد بر تو چنین خلقتی و نیکو و گوارا باد بر من وجود چنین خالقی...


سالروز میلاد زهرای اطهر و الگوی کامل زن مسلمان که بدرستی نام

روز مادر و روز زن به خود گرفته بر همه مادران تبریک عرض می کنم

 

[ شنبه 23 ارديبهشت 1391 ] [ 10:03 ] [ پروانه ]

[ يکشنبه 17 ارديبهشت 1391 ] [ 12:22 ] [ پروانه ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 30 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ
آرشيو مطالب
امکانات وب
گالری تصاویر



در اين وبلاگ
در كل اينترنت

كد ماوس


Up Page
تماس با ما

فال حافظ


استخاره آنلاین با قرآن کریم


علی عطایی – از لطف بودن تو
مرجع کد آهنگ : روزفان

KoodakMedia.com