ایداایدا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

دختر گلم آیدا

آدمی ساخته افکار خویش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد . . .

اتفاقات چند روزی که نبودم     تو این چند روز مامانی سرش خیلی شلوغ بود یکمی به کاهای بابایی داشت کمک می کرد اخه منو بابایی یه جورایی باهم همکار هستیم دخمله ناز من هم هروز بیشتر از دیروز شیرینتر می شده شیطون بلا تازگی ها ارادت خاصی پیدا کرده به علی اقا پسر خاله شیطونش هر جا میره فقط علی صدا میکنه هفته پیش تولد دختر عمه زهرا بود البته تولد رسمی نگرفتن ما بودیم و عمه الهام بود و خودشون بودن واسه شام مارو دعوت کرده بودن  چون هوا خیلی سرد بود مجبور شدم تو رو بذارم خونه مامان جون بعد من و بابایی رفتیم واسه زهرا کادوی تولد بگیریم برای تو هم یه ماشین کمپرسی گرفتیم واسه پارسا هم یه ماشین پلیس گرفته بودیم ولی اما...
25 بهمن 1390

آدمی ساخته افکار خویش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد . . .

اتفاقات چند روزی که نبودم تو این چند روز مامانی سرش خیلی شلوغ بود یکمی به کاهای بابایی داشت کمک می کرد اخه منو بابایی یه جورایی باهم همکار هستیم دخمله ناز من هم هروز بیشتر از دیروز شیرینتر می شده شیطون بلا تازگی ها ارادت خاصی پیدا کرده به علی اقا پسر خاله شیطونش هر جا میره فقط علی صدا میکنه هفته پیش تولد دختر عمه زهرا بود البته تولد رسمی نگرفتن ما بودیم و عمه الهام بود و خودشون بودن واسه شام مارو دعوت کرده بودن چون هوا خیلی سرد بود مجبور شدم تو رو بذارم خونه مامان جون بعد من و بابایی رفتیم واسه زهرا کادوی تولد بگیریم برای تو هم یه ماشین کمپرسی گرفتیم واسه پارسا هم یه ماشین پلیس گرفته بودیم ولی امان از دست تو ا...
25 بهمن 1390

دختر نازم ایدا

سلام دختر نازم نازناز مامان یه مدته که کامپیوترش خرابه نتونسته از نازگلش بنویسه فداش بشم شیطونی شده که نگو مسافرت خیلی بهمون خوش گذشت دیشب عمه نجیبه اینها اومده بودن خونمون خیلی بهمون خوش گذشت تو هم حساب پارسا رو رسیدی طفلی پسره جرات نداشت پیش تو قد علم کنه عزیزکم داره دنونونهای نیش درمیاره ببعضی موقعا یکم بد خلقی می کنه ناناز مامان ماشااله ماشااله خیلی باهوشه هرچی بهش میگم خیلی زود یاد میگره عزیزکم چشم نخوری امروز مجبور شدم از کامپیوتر شرکت استفاده کنم بازم میام و برات می نویسم عزیزم عاشقتم خیلی خیلی دوست دارم   ...
11 بهمن 1390

دختر نازم ایدا

سلام دختر نازم نازناز مامان یه مدته که کامپیوترش خرابه نتونسته از نازگلش بنویسه فداش بشم شیطونی شده که نگو مسافرت خیلی بهمون خوش گذشت دیشب عمه نجیبه اینها اومده بودن خونمون خیلی بهمون خوش گذشت تو هم حساب پارسا رو رسیدی طفلی پسره جرات نداشت پیش تو قد علم کنه عزیزکم داره دنونونهای نیش درمیاره ببعضی موقعا یکم بد خلقی می کنه ناناز مامان ماشااله ماشااله خیلی باهوشه هرچی بهش میگم خیلی زود یاد میگره عزیزکم چشم نخوری امروز مجبور شدم از کامپیوتر شرکت استفاده کنم بازم میام و برات می نویسم عزیزم عاشقتم خیلی خیلی دوست دارم ...
11 بهمن 1390

مسافرت

سلام خیلی خلاصه بگم چون باید برم حاضر شم ایدا با بابایی و مامان داره میره مسافرت 3 روزه واسه دیدن مامان اعظم و اقاجون و عمع الهام و عمو جمال حتما بهمون خوش میگذره البته واسه فردا هم دختر عموی مامان جون دعوتمون کرده واسه آش نذری ولی متاسفانه امسال نمی تونیم بریم حیف شد چون منو ایدا عاشق آش هستیم خدا قبول کنه حتما میام و می نویسم از خاطرات مسافرت 3 روزمون   خوش باشین دوستون داریم  
1 بهمن 1390

مسافرت

سلام خیلی خلاصه بگم چون باید برم حاضر شم ایدا با بابایی و مامان داره میره مسافرت 3 روزه واسه دیدن مامان اعظم و اقاجون و عمع الهام و عمو جمال حتما بهمون خوش میگذره البته واسه فردا هم دختر عموی مامان جون دعوتمون کرده واسه آش نذری ولی متاسفانه امسال نمی تونیم بریم حیف شد چون منو ایدا عاشق آش هستیم خدا قبول کنه حتما میام و می نویسم از خاطراتمسافرت 3 روزمون خوش باشین دوستون داریم
1 بهمن 1390

تو این عکسها ساعت یک شبه که ایدا خانوم به جای خواب داره با کلاه عروسکش بازی میکنه

کلاه رو خودش گذاشته رو سرش و کلی ادا در آورد قرمزی بغل چشمش و گونش مربوط میشه به افتادنش روی ظرف اشغال تو اشپزخونه مامان جون که صورتش خورده بود به دستگیره ظرف اشغال و حسابی باد کرده و کبود شده بود که مامان جون زرده تخم مرغ رو مالید روی صورتش و بادی و کبودی صورتش خیلی زود رفع شد تو این عکسش هم دیگه نگو کلاه منو که واسه دریا گرفته بودم سرش کرده وساعت یک شب بدوبدو بازی میکنه ...
29 دی 1390

تو این عکسها ساعت یک شبه که ایدا خانوم به جای خواب داره با کلاه عروسکش بازی میکنه

کلاه رو خودش گذاشته رو سرش و کلی ادا در آورد قرمزی بغل چشمش و گونش مربوط میشه به افتادنش روی ظرف اشغال تو اشپزخونه مامان جون که صورتش خورده بودبه دستگیره ظرف اشغال و حسابی باد کرده و کبود شده بود که مامان جون زرده تخم مرغ رو مالید روی صورتش و بادی و کبودی صورتش خیلی زود رفع شد تو این عکسش هم دیگه نگو کلاه منو که واسه دریا گرفته بودم سرش کرده وساعت یک شب بدوبدو بازی میکنه ...
29 دی 1390