ایداایدا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره

دختر گلم آیدا

شما دوست من هستید

شما دوست من هستيد يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي ك...
11 اسفند 1390

شما دوست من هستید

شما دوست من هستيد يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا ...
11 اسفند 1390

زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنهایی که با لبخندت زندگی میکنند

سلام ناز گل مامان خدا را هزاران بار شکر سرما خودگیت بهتر شده عزیزم مبارک باشه دیشب با خاله فریبا رفتیم لباسهای  عیدتو خریدیم وای نمی دونم چقدر خوشگل هستن یه شلوار اسپرت صورتی و سه پیراهن خوشگل یکشون تونیکه ولی خیلی بهت میاد نشد عکساتو بگیرم امروز قرار ه تو رو هم با خودم ببرم اخه قراره واسه دختر گلم کفش بگیرم وای خدای من نمی دونی چقدر اون کفشهایی که برات دیدم چقدر خوشگل هستن عزیز دلم مبارکت باشه انشاله هر روزت همیشه عید باشه   عروسک مامان دیشب حسابی خوشگل کرده بودی حیف که نتونستم ازت عکس بگیرم اخه خونه خودمون نبودیم و دوربین هم پیشم نبود و موبایلم هم از شانس بد من شارژ نداشت بگذریم  اون موه...
9 اسفند 1390

آرزویم همه سرسبزی توست.

سلام دختر گلم هفته گذشته روزهای پر دردسری داشتیم از یک طرف فشار کاری بابایی خیلی زیاد شد بود و استرس شدیدی داشت از طرفی هم سالگرد فوت مامان بزرگ مامانی بود ولی از قسمت حال بابا بزرگ هم بد شده بود و برده بودنش دکتر اولش گفتن یه مسمومیت ساده ای هستش بعدش گفتن سریع باید عمل بشه بعد از عمل هم که دیگه بهوش نیومد و چند روزی رو تو کما بود و دقیقا سالگرد مامان بزرگ فوت کردش چند روزی بود که گرفتار تشیع جنازه و شام غریبان و سوم بابا بزرگ بودیم تو هم چند روز خیلی اذیت شدی چون همش مجبور بودی تو سرما اینطرف و ان طرف بری برای همین هم حسابی سرما خوردی مامانی الهی فدات بشه دخمله نازم خیلی اذیت شدی بهر حال دیگه تموم شد امروز هم می خوام ببرمت ...
9 اسفند 1390

آرزویم همه سرسبزی توست.

سلام دختر گلم هفته گذشته روزهای پر دردسری داشتیم از یک طرف فشار کاری بابایی خیلی زیاد شد بود و استرس شدیدی داشت از طرفی هم سالگرد فوت مامان بزرگ مامانی بود ولی از قسمت حال بابا بزرگ هم بد شده بود و برده بودنش دکتر اولش گفتن یه مسمومیت ساده ای هستشبعدش گفتن سریع باید عمل بشه بعد از عمل هم که دیگه بهوش نیومد و چند روزی رو تو کما بود و دقیقا سالگرد مامان بزرگ فوت کردش چند روزی بود که گرفتارتشیع جنازه و شام غریبان و سوم بابا بزرگ بودیم تو هم چند روز خیلی اذیت شدی چون همش مجبور بودی تو سرما اینطرف و ان طرف بری برای همین هم حسابی سرما خوردی مامانی الهی فدات بشه دخمله نازم خیلی اذیت شدی بهر حال دیگه تموم شد امروز هم می خوام ببرمت دکتر ...
9 اسفند 1390

واسه دوست داشتن تو بی هوا گیج و گمم از خودم گذشتم و همش فکر توام

ای تمام فکر من در روز و شب،ای همه هذ یان من در سوز و تب،آه ای بالاترین سوگند من،آره من دیوانه ام،دیوانه ام،جز تو از خلق جهان بیگانه ام،دوستت دارم عزیزم... عزیزم قسم به خاک پای تو،به حرمت صدای گرم تو،یه جون نا قابلی هست که میکنم فدای تو... بهترینم دوستت دارم یه عالمه  
9 اسفند 1390

واسه دوست داشتن تو بی هوا گیج و گمم از خودم گذشتم و همش فکر توام

ای تمام فکر من در روز و شب،ای همه هذ یان من در سوز و تب،آه ای بالاترین سوگند من،آره من دیوانه ام،دیوانه ام،جز تو از خلق جهان بیگانه ام،دوستت دارم عزیزم... عزیزم قسم به خاک پای تو،به حرمت صدای گرم تو،یه جون نا قابلی هست که میکنم فدای تو... بهترینم دوستت دارم یه عالمه
9 اسفند 1390

بیگانه اگر وفا كند خویش من است

  یكی بود ، یكی نبود . ماری بود و سوسماری . آنها با هم دوست بودند صبح تا عصر توی بیابان می گشتند شب هم كه می شد توی یك سوراخ می خزیدند . نزدیكی های آن ها موشی لانه داشت . موشی با هوش كه همیشه می ترسید یك وقت خدا نكرده آن دو تا چشمانش به موش و بچه هایش بیفتد و كارشان زار شود . موش می دانست كه مارها از خوردن موش لذت می برند . در كنار آنها موجود خطرناك دیگری زندگی می كرد كه دشمن مار و سوسمار به حساب می آمد .  خار پشتی كه دلش برای یك مار و سوسمار خوشمزه ، لك زده بود . از قضای روزگار یك روز خار پشت از جلوی لانه آنها عبور كرد و صدای مار و سوسمار را شنید .  بسیار خوشحال شد و به فكر شكار آنها افت...
8 اسفند 1390