اتفاقات روزهای آخر سال 1390
دختر نازم سلام این چند روز گذشته روزهای خستی رو داشتیم بابا خلیل و مامان اعظم از روز چهار شنبه اومده بودن خونه ما ایدا جون هم سرما خورده بود و کلی بی تابی میکرد از طرفی هم من فرصت کافی نداشتم که به دخمله نازم برسم و باهاش بازی کنم از طرفی هم کارهای عید و ... جمعه هم که مراسم چهلم بابا بزرگ من بود از صبه رفته بودیم شهرستان تو هم اصلا ارام و قرار نداشتی من مجبر بودم همش دنبالت بیفتم تا خدایی نکرده اتفاقی برات نیفته بعد از کلی خستگی برگشتیم خونه و برف که حسابی باریده بود بابا خلیل هم اسرار داشت که بره خونش من و بابایی هر چی اسرار کردیم راضی نشد اخرش خاله جون اینها اومدن و گفتن که ما می برمشون ولی وضع جاده ه...
نویسنده :
پروانه
13:39



