ایداایدا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره

دختر گلم آیدا

چقدر غافل شدیم از یاد خدا

پیش از اینها فکر می کردم خدا خانه ای دارد کنار ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس خشتی از طلا پایه های برجش از عاج وبلور بر سر تختی نشسته با غرور هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا از زمین، از آسمان، از ابرها زود می گفتند : این کار خداست پرس وجو از کار او کاری خداست کج گشودی دست، سنگت می کند کج نهادی پای، لنگت می کند با همین قصه، دلم مشغول بود خوابهایم، خواب دیو وغول بود نیت من، در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هر چه می کردم، همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر د...
26 ارديبهشت 1391

چقدر غافل شدیم از یاد خدا

پیش از اینها فکر می کردم خدا خانه ای دارد کنار ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس خشتی از طلا پایه های برجش از عاج وبلور بر سر تختی نشسته با غرور هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا از زمین، از آسمان، از ابرها زود می گفتند : این کار خداست پرس وجو از کار او کاری خداست کج گشودی دست، سنگت می کند کج نهادی پای، لنگت می کند با همین قصه، دلم مشغول بود خوابهایم، خواب دیو وغول بود نیت من، در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هر چه می کردم، همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر ...
26 ارديبهشت 1391

کاش تا هست قدرش را بدانیم

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟ دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی ن...
26 ارديبهشت 1391

کاش تا هست قدرش را بدانیم

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟ دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی ...
26 ارديبهشت 1391

کاش می تونستم بهت بگم که چقدر دلم شکسته

دختر گلم سلام خوبی ناز مامان دختر نازم خیلی دوست دارم از اتفاقات هفته گذشته برات بگم ولی عزیزم ببخش که نمی تونم اخه اتفاقی افتاده که به بابایی گل دادم به کسی نگم طفلی بابایی هم خیلی عذاب میکشه فقط این رو بدون کسی  که بابایی اصلا انتظارشو نداشت نهایت نامردی رو در حقش کرده عزیزمامان میدونی روزگار عجیبی شده میگن به هر کی خوبی میکنی یه جورای با بدی جوابتو میده ولی کاش فقط با بدی بود نه با .... دلم به حال بابایی خیلی میسوزه از طرفی دوست نداره من همه چیز رو بدونم تا کمتر عذاب بکشم از طرفی هم خودش داره داغون میشه تو دلت خیلی پاکه پاکتر از اب و اینه واسه بابایی و مامان دعا کن این هفته رو سعی کردم خودم رو شاد نشون بدم ولی واقعیت این نیست یه ...
26 ارديبهشت 1391

کاش می تونستم بهت بگم که چقدر دلم شکسته

دختر گلم سلام خوبی ناز مامان دختر نازم خیلی دوست دارم از اتفاقات هفته گذشته برات بگم ولی عزیزم ببخش که نمی تونم اخه اتفاقی افتاده که به بابایی گل دادم به کسی نگم طفلی بابایی هم خیلی عذاب میکشه فقط این رو بدون کسی که بابایی اصلا انتظارشو نداشت نهایت نامردی رو در حقش کرده عزیزمامان میدونی روزگار عجیبی شده میگن به هر کی خوبی میکنی یه جورای با بدی جوابتو میده ولی کاش فقط با بدی بود نه با .... دلم به حال بابایی خیلی میسوزه از طرفی دوست نداره من همه چیز رو بدونم تا کمتر عذاب بکشم از طرفی هم خودش داره داغون میشه تو دلت خیلی پاکه پاکتر از اب و اینه واسه بابایی و مامان دعا کن این هفته رو سعی کردم خودم رو شاد نشون بدم ولی واقعیت این نیست یه چیزی...
26 ارديبهشت 1391

من کنارت بودم و نشناختی

یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پر زلیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ر...
26 ارديبهشت 1391

من کنارت بودم و نشناختی

یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پر زلیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ر...
26 ارديبهشت 1391