ایداایدا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

دختر گلم آیدا

عزیزم هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش رو با تو بگذراند . نگذران

بایادونام اوکه تورازندگی جاویدان بخشید بایاد توبه دور دست های خیال سیر میکنم با یاد تو ازغم هافارق می شوم یاد تو بر این دل مجروح مرحم است یاد تو روح سبز زندگی را درکالبد وجو دم زنده می سازد یاد تو تداوم بخش راه زندگیست و تو پندار که ابر ها گریستن خود را از یاد برند باشد که پرندگان پروازرافراموش کنندگویی که خورشید پرتوافشانیش رادریغ داردولی بدان تودرخاطرخسته ام رخنه کرده ای وچون گل سرخ وشقایق و پرستوی عاشق همیشه جاویدان خواهی ماند مهربانم هرگزازیادخسته ام برون نخواهی شد وتوراچون خالق هرچه لطافت وعشق است دوست دارم ...
17 آبان 1390

عزیزم هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش رو با تو بگذراند . نگذران

بایادونام اوکه تورازندگی جاویدان بخشید بایاد توبه دور دست های خیال سیر میکنم با یاد تو ازغم هافارق می شوم یاد تو بر این دل مجروح مرحم است یاد تو روح سبز زندگی را درکالبد وجو دم زنده می سازد یاد تو تداوم بخش راه زندگیست و تو پندار که ابر ها گریستن خود را از یاد برند باشد که پرندگان پروازرافراموش کنندگویی که خورشید پرتوافشانیش رادریغ داردولی بدان تودرخاطرخسته ام رخنه کرده ای وچون گل سرخ وشقایق و پرستوی عاشق همیشه جاویدان خواهی ماند مهربانم هرگزازیادخسته ام برون نخواهی شد وتوراچون خالق هرچه لطافت وعشق است دوست دارم ...
17 آبان 1390

داستان خورشید خانوم

  1 - خورشید خانم تازه از خواب بیدار شده بود. موهای طلایی رنگ و پرنورش را شانه زد و به زمین نگاه کرد. بچه‌ها دست‌های‌شان رابه هم گره کرده بودند و می‌چرخیدند. گل‌ها و درختان سرسبز، شبنم روی برگ‌های‌شان را نوازش می‌کردند. پروانه‌ها خنده‌کنان دور گل‌ها پرواز می‌کردند و بالاخره همه و همه شاد و خوشحال بودند. خورشید خانم با نوک انگشتش پشت گنجشک کوچکی را قلقلک داد. اما گنجشک عرق پیشانی‌اش  را خشک کرد و گفت: وای ...چقدر امروز هوا گرم شده، فکرکنم بهتره بروم جایی که خورشید به هم نتابد. بعد هم پرواز کرد و در سایه درختی نشست. خورشید خانم خیلی دلش گرفت. او دلش می‌خواست مثل ...
17 آبان 1390

داستان خورشید خانوم

1 - خورشید خانم تازه از خواب بیدار شده بود. موهای طلایی رنگ و پرنورش را شانه زد و به زمین نگاه کرد. بچه‌ها دست‌های‌شان رابه هم گره کرده بودند و می‌چرخیدند. گل‌ها و درختان سرسبز، شبنم روی برگ‌های‌شان را نوازش می‌کردند. پروانه‌ها خنده‌کنان دور گل‌ها پرواز می‌کردند و بالاخره همه و همه شاد و خوشحال بودند. خورشید خانم با نوک انگشتش پشت گنجشک کوچکی را قلقلک داد. اما گنجشک عرق پیشانی‌اش را خشک کرد و گفت: وای ...چقدر امروز هوا گرم شده، فکرکنم بهتره بروم جایی که خورشید به هم نتابد. بعد هم پرواز کرد و در سایه درختی نشست. خورشید خانم خیلی دلش گرفت. او دلش می‌خواست مثل همه موجودات...
17 آبان 1390

تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي . ولي براي من تمام دنيا هستي .

  مثل دريا پاك و زيبا ميشود با نگاه مهربان و آبيت غصه ها را از دلم پر ميدهد چشمهاي روشن و مهتابي ات حرفهايت دلنشين و ساده اند خنده را روي لبم جان ميدهند مهرباني مثل ابر نوبهار دستهايت بوي باران ميدهند با تو اي جان را به عشق آسمان پر گشايد دل به ديدار خدا با تو شادم مهربانم مادرم بر سر سجاده سبز دعا ...
17 آبان 1390

دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .

عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده با چشمان تر عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی درجهان رسوا شدن عشق یعنی سست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن با ساختن عشق یعنی زندگی را باختن...  
17 آبان 1390

دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .

عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده با چشمان تر عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی درجهان رسوا شدن عشق یعنی سست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن با ساختن عشق یعنی زندگی را باختن...
17 آبان 1390