ایداایدا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

دختر گلم آیدا

مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند

سلام به همه دوستان گلم دیشب مامانی و ایدا خانومی و بابایی شب مهمون مامان جون و بابا جونش بودیم کلی کیف کردیم و خوش گذروندیم صبح که خواستم بیام سر کار وقتی می خواستم آهسته درو ببندم شیطونک مامان چشاشو باز کرد اخه خوابش خیلی سبکه با یه صدای کوچیکی زود از خواب بیدار میشه شیطون بلا زود پا شود نشست سر جاش و شروع به خندیدن کرد دختر گلم نمی خواست ترکش کنم ولی خوب چاره ای نداشتم مجبور شدم نازگلمو با خندهای شیرینشبذارمو برم سر کار تازه یه چیزی!عسل مامان دیشب اولین قدمشو بدون کمک گرفتن برداشت تازه داره راه می افته ولی شیطونکم هنوز دندوناشو درنیاورده البته دکترش میگه جای نگرانی نداره حالا وقت داره واسه دندون درآوردن از اینکه میبینم داره به سلامتی...
5 آذر 1390

عزیزم تلاش کن که زندگیت همیشه همراه با میانه روی و نگه داشتن حد تعادل در همه زمینه باشد .

  گنجشک با خدا قهر بود.......روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد..... و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه س...
5 آذر 1390

عزیزم تلاش کن که زندگیت همیشه همراه با میانه روی و نگه داشتن حد تعادل در همه زمینه باشد .

گنجشک با خدا قهر بود.......روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد..... و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به ز...
5 آذر 1390

تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید:تو مرا شاد کردی

خداجونم شکرت بخاطر همه چی... به خاطر هر چی که بهم دادی که همش نعمته و هر آنچه دریغ کردی که حکمت تو بوده بخاط اینکه همیشه  محبت و مهر تو رو همراه خودم داشتم و حس کردم همیشه حس می کنم یه حصاری دورمه که ازم محافظت می کنه و اون مهر تواِ. حس می کنم همش یکی از اون بالا مواظبمه، هوامو داره دیگه خیالم راحته. مطمئنم هیچی بی حساب و کتاب نیست. یکی هست که بیشتر از خودم منو دوست داره و مواظبمه خودمو و زندگیمو به خودت سپردم و مطمئنم که بیشتر از خودم مواظبشی. ...
25 آبان 1390

تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید:تو مرا شاد کردی

خداجونم شکرت بخاطر همه چی... به خاطر هر چی که بهم دادی که همش نعمته و هر آنچه دریغ کردی که حکمت تو بوده بخاط اینکه همیشه محبت و مهر تو رو همراه خودم داشتم و حس کردم همیشه حس می کنم یه حصاری دورمه که ازم محافظت می کنه و اون مهر تواِ. حس می کنم همش یکی از اون بالا مواظبمه، هوامو داره دیگه خیالم راحته. مطمئنم هیچی بی حساب و کتاب نیست. یکی هست که بیشتر از خودم منو دوست داره و مواظبمه خودمو و زندگیمو به خودت سپردم و مطمئنم که بیشتر از خودم مواظبشی. ...
25 آبان 1390

تپه‌ای وجود ندارد که دارای سراشیبی نباشد!

  از گذشته ها درگذر   تکرار خطاهای گذشته را باکی نیست   از سودای گناه درگذر   توسن خیال کمتر تو را به هدفهایت راه می برد   از وسوسه های گهگاه در گذر   شرنگ نفرت،شکوه عشق را ویران می کند   از کینه ها درگذر   حقیقتی در راه است   از پندارها درگذر   کسی را شاید به تو نیازی باشد   از باور بیهودگی خویش درگذر   بنیاد ایمان را بیم ویران می کند   از هراس درگذر   زندگی را به تمامی پذیرا باش و بر دیگران ببخشای   انگاه روزگار دیگر شود   از نا امیدی درگذر   آینده اینجاست ـ ...
19 آبان 1390

تپه‌ای وجود ندارد که دارای سراشیبی نباشد!

از گذشته ها درگذر تکرار خطاهای گذشته را باکی نیست از سودای گناه درگذر توسن خیال کمتر تو را به هدفهایت راه می برد از وسوسه های گهگاه در گذر شرنگ نفرت،شکوه عشق را ویران می کند از کینه ها درگذر حقیقتی در راه است از پندارها درگذر کسی را شاید به تو نیازی باشد از باور بیهودگی خویش درگذر بنیاد ایمان را بیم ویران می کند از هراس درگذر زندگی را به تمامی پذیرا باش و بر دیگران ببخشای انگاه روزگار دیگر شود از نا امیدی درگذر آینده اینجاست ـ هم اینجا ـ هم اکنون از گذشته ها درگذر ...
19 آبان 1390