مامانی دلش گرفته
سلام دختر گلم امروز مامانی یکمی بی حوصله شده عزیزکم نمی دونم چرا ولی یه جورایی دلم گرفته دیشب خونه خاله فریده مهمون بودیم برای شام البته خودمون ، خودمونو دعوتکرده بودیم ولی وقتی خاله فهیمه و خاله فریبا اینها فهمیدن ما با اونجا بودیم اونها هم اومدن و همگی دور هم بودیم 12 شب بود که برگتیم خونه خودمون حسابی تو خواب بودی لباساتو عوض کردم و ارم انداختم سرجات تا از واب بیدار نشی اولش خیلی خوب خوابیده بودی ولی طرفهای ساعت 4 صبح از خواب بیدار شدی و شروع به گریه کردن کردی نمی دونستم کجات درد میکنه و چرا داری گریه می کنی بابایی هم با صدای تو از خواب بیدار شد و خواست تورو بغل کنه و کمی ارومت کنه ولی فایده نداشت کمی بهت عرق نعنا دادم و بعدش کمی هم...
نویسنده :
پروانه
14:36




