ایداایدا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره

دختر گلم آیدا

آرزو می کنم که فرو افتادن هر برگ پاییزی آمینی باشد برای همه آرزوهایت ...

سلام سلام صدتا سلام تولد نی نی وبلاگ رو واسه همه وبلاگی های عزیز به خصوص اونهایی که تو جشنواره برنده شدن تبریک میگم من و ایدا خانوم گل چند روزی بود که درگیر سرماخوردگی بودیمم پنشنبه هم با علی آقا و عمه الهام و بابایی رفته بودیم خونه آقا جون خیلی خوش گذشت حسابی برف اومده بود و ما هم کلی برف بازی کردیم این دخمله مامان هم خیلی خیلی بلا شده یه جا اروم قرار نداره فقط دوست بازی کنه و خلاصه پدر مامانی رو دربیاره این دختر ناز مامان ماشاله خیلی ناز شده البته همه نی نی ها نازن چهارشنبه شب که عمو جمال اومده بود خونه ما ایدا هم که خوابشو گرفته بود نصف شب شروع کرد به گریه زاری و ما هم مجبور شد تا ساعت سه شب با ایدا تاب بازی میکردیم ...
10 دی 1390

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی   آهنگ اشتیاق دلی درد مند را   شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق   آزار این رمیده ی سر در کمند را   بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت   اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست   بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان     عمریست در هوای تو از آشیان جداست   دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام     خواهم که جاودانه بنالم به دامنت   شاید که جاودانه بمانی کنار من     ای نازنین که هیچ وفا ن...
6 دی 1390

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی درد مند را شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده ی سر در کمند را بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت تو آسمان آبی آرامو روشنی ...
6 دی 1390

از خدا جز خدا نباید خواست

  روز قسمت بود..خدا هستی را قسمت میکرد.خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد00شما را خواهم داد ..سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چیزی خواست..یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن..یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز..یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را . در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت:خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم .نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ نه بال و نه پایی..نه آسمان و نه دریا. .....تنها کمی از خودت..تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است..حتی اگر به قدر ذره ای ب...
6 دی 1390

از خدا جز خدا نباید خواست

روز قسمت بود..خدا هستی را قسمت میکرد.خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد00شما را خواهم داد ..سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چیزی خواست..یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن..یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز..یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را . در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت:خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم .نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ نه بال و نه پایی..نه آسمان و نه دریا. .....تنها کمی از خودت..تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است..حتی اگر به قدر ذره ای باشد. ...
6 دی 1390

دوست دارم عزیزم

سلام به همه دوستان و دختر گلم ایدا جون امشب شب یلداست ویکی از قشنگترین جشنهای ما ایرانیان که این شب بسیار زیبا رو به همه دستانم تبریک می گم امروز تو داره ما به همه کارمند ها دارن هندوانه و پشمک به مناسبت شب یلدا میدن حالا .. دستشون درد نکنه ولی از همه زیباتر اینکه اولین شب یلدای ایدا جون امشبه نمی دونم بابایی واسش چی گرفته فقط هم گفته یه چیز باحال خوش به حالت عروسک مامان   پریروز رفته بودیم خونه مامان جون و وقتی برگشتیم خونه خودمون قرار شد اول من غذای شما خانوم خانوما رو بدم بعد رم و دوش بگیرم تو هم با بابایی بازی کنی تا من کارم تموم بشه ولی یه کاری کردی که حتی نتونستم شام بخورم بابایی واست یه تاب خوشگل گرفته بود که اولا که ح...
30 آذر 1390

دوست دارم عزیزم

سلام به همه دوستان و دختر گلم ایدا جون امشب شب یلداست ویکی از قشنگترین جشنهای ما ایرانیان که این شب بسیار زیبا رو به همه دستانم تبریک می گم امروز تو داره ما به همه کارمند ها دارن هندوانه و پشمک به مناسبت شب یلدا میدن حالا .. دستشون درد نکنه ولی از همه زیباتر اینکه اولین شب یلدای ایدا جون امشبه نمی دونم بابایی واسش چی گرفته فقط هم گفته یه چیز باحال خوش به حالت عروسک مامان پریروز رفته بودیم خونه مامان جون و وقتی برگشتیم خونهخودمون قرار شد اول من غذای شما خانوم خانوما رو بدم بعد رم و دوش بگیرم تو هم با بابایی بازی کنی تا من کارم تموم بشه ولی یه کاری کردی که حتی نتونستم شام بخورم بابایی واست یه تاب خوشگل گرفته بود که اولا که حسابی می ت...
30 آذر 1390

یادمان باشد

  يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند    طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم...    يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس ماند   طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم...    يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست    به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم...    يادمان باشد که در اين بحر دو رنگي و ريا   دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم...    يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست    دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم...    يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم    طلب سوختن ب...
30 آذر 1390

یادمان باشد

يادمان باشد اگر خاطرمان تنهاماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم... يادمان باشد اگر اين دلمان بي کسماند طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم... يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم... يادمان باشد که در اين بحر دو رنگي و ريا دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم... يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم... يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم طلب سوختن بال و پر کس نکنيم... ...
30 آذر 1390