بی خوابی های ایدا
سلام به همه دوستان گلم دخمله مامان چند شبی بود که شبها خیلی گریه میکرد که یکی از بزرگترهای فامیلمون بهم گفت که دخترت ترسیده واسه همین شبها اینهمه گریه میکنه بعد هم هموم خانوم مسن اومد و با نمک و کمی اب گفت می خواهد یه کاری بکنه که دخترم قوت قلب بگیره و دیگه نترسه یکمی نمک رو توی مشتش ریخت و دور سر دخترم چرخوند و بعد به سینه و پشتش و روی دستاش خیلی اروم زد یه چیزی هم زیر دلبش خوند که اونو بهم نگفت چیه بعد هم با کمی آب حالت نمک اب درست کردو توی یه ماهیتابه که بالا سر دخترم گرفته بود ریخت البته ماهیتابه رو قبلا گذاشته بود رو اجاق و حسابی داغش کرده بود بعد یه شکلی توی مایتابه درست شد و نمی دونم چه جوری واسه خودش تعبیر کرد که گفت دخ...
نویسنده :
پروانه
12:30






