ایداایدا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

دختر گلم آیدا

واسه دوست داشتن تو بی هوا گیج و گمم از خودم گذشتم و همش فکر توام

ای تمام فکر من در روز و شب،ای همه هذ یان من در سوز و تب،آه ای بالاترین سوگند من،آره من دیوانه ام،دیوانه ام،جز تو از خلق جهان بیگانه ام،دوستت دارم عزیزم... عزیزم قسم به خاک پای تو،به حرمت صدای گرم تو،یه جون نا قابلی هست که میکنم فدای تو... بهترینم دوستت دارم یه عالمه
9 اسفند 1390

بیگانه اگر وفا كند خویش من است

  یكی بود ، یكی نبود . ماری بود و سوسماری . آنها با هم دوست بودند صبح تا عصر توی بیابان می گشتند شب هم كه می شد توی یك سوراخ می خزیدند . نزدیكی های آن ها موشی لانه داشت . موشی با هوش كه همیشه می ترسید یك وقت خدا نكرده آن دو تا چشمانش به موش و بچه هایش بیفتد و كارشان زار شود . موش می دانست كه مارها از خوردن موش لذت می برند . در كنار آنها موجود خطرناك دیگری زندگی می كرد كه دشمن مار و سوسمار به حساب می آمد .  خار پشتی كه دلش برای یك مار و سوسمار خوشمزه ، لك زده بود . از قضای روزگار یك روز خار پشت از جلوی لانه آنها عبور كرد و صدای مار و سوسمار را شنید .  بسیار خوشحال شد و به فكر شكار آنها افت...
8 اسفند 1390