ایداایدا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

دختر گلم آیدا

عروسک قشنگ من

سلام به روی گل ماهتون چند روزی بود که نبودم  راستش رفته بودم شهرستان برای مراسم تاسوعا و عاشورای حسینی بعد هم که برگشتیم درگیر واکسن یکسالگی ایدا بودم و بعد از اون هم نذری خاله فریبا (خاله ایدا جون) دخمله مامان وقتی واکسنتو بردم بزنم خیلی دلشوره داشتم به خاطر اینکه می ترسیدم تب کنی ولی خوشبختانه اینبار اصلا تب نکردی و درد هم نداشتی خیلی تعجب کرده بودم دست خانم دکتر هم درد نکنه اخه خودش گفت نترس یه جوری میزنم که جاش زیاد درد نکنه همون روز که واسه تو عسل شیرینم واکسن زده بودیم واسه انیتا هم واکسن 18 ماهگیشو زدن طفلی خیلی عذاب کشید عضله پاش گرفته بود و کلی گریه و زاری کرد اخه بابا سعیدش برده بود واسه واکس خاله فریبا  هم مرخصی ندا...
22 آذر 1390

عروسک قشنگ من

سلام به روی گل ماهتون چند روزی بود که نبودم راستش رفته بودم شهرستان برای مراسم تاسوعا و عاشورای حسینی بعد هم که برگشتیم درگیر واکسن یکسالگی ایدا بودم و بعد از اون هم نذری خاله فریبا (خاله ایدا جون) دخمله مامان وقتی واکسنتو بردم بزنم خیلی دلشوره داشتم به خاطر اینکه می ترسیدم تب کنی ولی خوشبختانه اینبار اصلا تب نکردی و درد هم نداشتی خیلی تعجب کرده بودم دست خانم دکتر هم درد نکنه اخه خودش گفت نترس یه جوری میزنم که جاش زیاد درد نکنه همون روز که واسه تو عسل شیرینم واکسن زده بودیم واسه انیتا هم واکسن 18 ماهگیشو زدن طفلی خیلی عذاب کشید عضله پاش گرفته بود و کلی گریه و زاری کرد اخه بابا سعیدش برده بود واسه واکس خاله فریبا هم مرخصی نداشت مجبور ش...
22 آذر 1390

زندگی

یه موقع هایی تو زندگی.......... نه امیدی هست و نه شوقی برای فردا. یه موقع هایی تو زندگی.......... توان حرکت کردن از ما سلب میشه. یه موقع هایی تو زندگی.......... فقط میخوای بخوابی تا درد بیهودگی را فراموش کنی. یه موقع هایی تو زندگی.......... احساس میکنی دست از پا درازتر شدی. یه موقع هایی تو زندگی.......... احساس میکنی که دیگه قدرت و ابهت گذشته رو نداری. یه موقع هایی تو زندگی.......... یادت میاد گذشته ها چقدر چالاک و سریع بودی اما حالا................ آره زندگی همینه ! تلخی و تاریکی و تنهایی هم توی زندگی هست. این ها مثل زمستون میمونند، زمستون هم جزء طبیعته. بدون زمستون بهار معنا نداره. پس یادت باشه ...........
22 آذر 1390

زندگی

یه موقع هایی تو زندگی.......... نه امیدی هست و نه شوقی برای فردا. یه موقع هایی تو زندگی.......... توان حرکت کردن از ما سلب میشه. یه موقع هایی تو زندگی.......... فقط میخوای بخوابی تا درد بیهودگی را فراموش کنی. یه موقع هایی تو زندگی.......... احساس میکنی دست از پا درازتر شدی. یه موقع هایی تو زندگی.......... احساس میکنی که دیگه قدرت و ابهت گذشته رو نداری. یه موقع هایی تو زندگی.......... یادت میاد گذشته ها چقدر چالاک و سریع بودی اما حالا................ آره زندگی همینه ! تلخی و تاریکی و تنهایی هم توی زندگی هست. این ها مثل زمستون میمونند، زمستون هم جزء طبیعته. بدون زمستون بهار معنا نداره. پس یادت باشه ...........
22 آذر 1390