ایداایدا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره

دختر گلم آیدا

ایدای عزیزم هر انچه که برای خود بد میدانی برای دیگران نیز بد بدان

  این روزها همه ترس از دست دادن آبروی خود را دارند اما به سادگی آبروی دیگران را می برند . . . . . . وقتی در وضعیت خوبی هستیم ، یک اشتباه را یک ُجک در نظر میگیریم اما زمانی که در وضعیت بدی قرار داریم ، حتی از یک ُجوک ناراحت میشویم و اشتباه میپنداریم. . . . . .   مواظب کلماتی که در صحبت استفاده میکنی باش   آنها شاید تو را ببخشند ، اما هرگز فراموش نمیکنند . . .   .   .   .   از گوش دادن به سخنان دشمنانت غافل نباش   آنها اشتباهات تو را به خوبی بیان میکنند !   ...
25 آبان 1391

عزیزکم یادت باشه

  در مسابقه بین شیر و گوزن ، بسیاری از گوزن ها برنده میشوند چون شیر برای غذا میدود و آهو برای زندگی پس ” هدف مهم تر از نیاز است “ . . . یک جمله فوق العاده ، که در هر ایستگاه اتوبوس ژاپنی نوشته شده است اتوبوس متوقف خواهد شد ، اما شما پیاده روی به سمت هدف را ادامه دهید . . . ...
25 آبان 1391

عزیز دلم ایدا

  هرگاه میخواهی بدانی که چقدر محبوب و غنی هستی هرکز تعداد دوستان و اطرافیانت به حساب نمی آیند فقط یک قطره اشک کافیست تا ببینی چه تعداد دست برای پاک کردن اشک های تو می آید . . . نازنینم دوستت دارم ...
25 آبان 1391

دختر عزیزم خیلی دوست دارم

سلام به عزیزان با پوزش روز کودک با گذشت دو روز بر همه کودکان عزیز هزاران بار مبارک مدتی هست که گرفتار شدم نتونستم به دفتر خاطرات ایدا جون سری بزنم جای تاسف اینجاست دخترم با شیرین بازی های خودش من رو هر روزکه میگذره به خودش وابسته تر میکنه فصل پاییز رسید و فصل سرما خوردگی هم شروع شد هر چند که دوست ندارم بگم ولی بازهم دختر گلم سرما خورده طفلی عزیز مامان ولی باوجود این ذره ای از شیطنت هاش کم نشده دختر نازم باید منو ببخشه که این اواخر نمی تونم به طور منظم هر روز براش از خاطراتش بنویسم اخه دارم اسباب کشی می کنم از خونه ایکه برام پر از خاطره هست جایی که زندگی مشترکم بامهدی عزیزم را شروع کردیم خونه ایکه تو به بدنیا اومدنت برام گرم و گرمترش کر...
18 آبان 1391

سلام به همه ی دوستان خوبم

سلام به همه ی دوستان خوبم متاسفانه به خاطر بعضی مسائل مدت زیادی نتونستم بیام که امیدوارم از این به بعد بتونم به موقع آپ کنم. می دونم که این اواخر خیلی نامرتب شدم ولی مشکلاتی پیش اومده بود که نه حوصله داشتم نه وقتشو ولی بهر حال داره همه چیز یواش یواش به حالت عادی خودش برمیگرده مدتی هست که کارخانه ای که من و مهدی اونجا مشغول به کار هستیم به مشکل مالی خیلی زیادی برخورده و وضعیت کارخانه بحرانی شده و صد در صد هم تو وضعیت پرسنل هم تاثیر زیادی گذاشته مشکل اصلی اینکه مدیر شرکت حاضر به مرخص کردنمون نیست و ما هم یه جورایی مجبور هستیم تو این وضعیتی که چند ماهی هست که از حقوق خبری نیست تحمل کنیم ولی کاش همه مشکلات این بود از طرفی دیگه به ناچار مجبور...
18 آبان 1391

سلام به همه ی دوستان خوبم

متاسفانه به خاطر بعضی مسائل مدت زیادی نتونستم بیام که امیدوارم از این به بعد بتونم به موقع آپ کنم.می دونم که این اواخر خیلی نامرتب شدم ولی مشکلاتی پیش اومده بود که نه حوصله داشتم نه وقتشو ولی بهر حال داره همه چیز یواش یواش به حالت عادی خودش برمیگرده مدتی هست که کارخانه ای که من و مهدی اونجا مشغول به کار هستیم به مشکل مالی خیلی زیادی برخورده و وضعیت کارخانه بحرانی شده و صد در صد هم تو وضعیت پرسنل هم تاثیر زیادی گذاشته مشکل اصلی اینکه مدیر شرکت حاضر به مرخص کردنمون نیست و ما هم یه جورایی مجبور هستیم تو این وضعیتی که چند ماهی هست که از حقوق خبری نیست تحمل کنیم ولی کاش همه مشکلات این بود از طرفی دیگه به ناچار مجبور شدیم خونه رو بفروشیم و الان هم...
18 آبان 1391

به یادگار نوشتم خطی به دلتنگی / به روزگار ندیدم رفیق یکرنگی

هفته گذشته که پسر عموی مهدی فوت کرده بود ما هم رفته بودیم شهرستان واسه مراسم دیگه مثل گذشته بی تابی نمی کرد و تو مسجد قشنگ با خودش بازی میکرد خدا رو شکر دیگه تو جمع احساس غریبی نمیکنه و خیلی زود به محیط عادت میکنه حالا نمی دونم همه بچه ها اینجوری هستن یا اینکه چون تو محیط شلوغی بزرگ شده اینجوری شده هر چی هست که خیلی خوبه و من از این وضعیت راضی هستم اخه دختر خاله سودا که دقیقا سه ماه از ایدا بزرگتره اصلا این حال و هوا رو نداره خیلی خجالتی هستش و خیلی سخت با کسی دوست میشه دخمله مامان چند روزی بود که باز هم سرما خورده بود که الحمد الله الان خیلی بهتر شده ولی باید ببرمش واکسن بهش بزنیم تا تو این فصل که فصل انواع سرما خوردگی هاست کمتر مریض بشه ط...
18 آبان 1391

دردسر های اسباب کشی و تولد

امروز تقریبا کارهای خونه و بسته بندی وسایل خونه تموم شده فردا هم قرار شده که بار بزنیم و بریم خیلی دردسر داشت خیلی هم اعصاب خوردکنی خلاصه اینکه با همه دردسرهاش تموم شد حالا خدا کنه که باز هم بتونیم صاحب خونه بشیم ( اون هم با این گرونی ) می خوام روز شنبه ( عید غدیر ) واسه ایدا و علی تولد بگیرم اخه اصل تولدشون می افته واسه عاشورا و تاسوعا برای همین می خوام یه جشن کوچولو بگیرم تا کمی از این حال و هوا در بیام مهدی طفلی تو این مدت خیلی سختی کشید نمی دونم چرا یدفعه اینجوری همه چیز بهم ریخت الان هم طبقه دوم خونه مامان جون اینها قرار زندگی کنیم واسه ایدا جون خیلی خوب میشه دیگه فصل زمستون نیاز نیست صبح خیلی زود تو سرما از خواب بی خوابت کنم و ببرم خو...
18 آبان 1391

دختر گلم تولدت مبارک

دیروز تولد دختر نازنینم ایدا بود جای همه دوستان خالی بود خیلی خیلی خوش گذشت اصلا انتظار نداشتم خیلی قشنگ شده بود البته تولد اصلی ایدا 5 آذر ماه هستش که امسال مصادف شده با عاشورای حسینی برای همین من و مهدی تصمیم گرفتیم روز عید غدیر عید ما هم بود ( به خاطر اینکه من سیده هستم ) یه جشن خودمونی براش بگیریم که همه فامیل هم اومده بودن و کلی بهمون خوش گذشت ایدا هم خیلی ذوق کرده بود دیروز صبح زود شروع کرده بودم واسه اماده کردن اتاق تولد همه تزئیناتش هم کار خودم بود البته دختر خاله سولماز جون با علی اقا که تولد اون هم بود خیلی زحمت کشیده بودن دست همه خاله ها و عمه هاو مامان جون و بابا جون و مامان اعظم و خلیل بابا هم درد نکنه یه عالمه وجه نقد و کادوها...
18 آبان 1391

برایت بهترینها را ارزو دارم نازنینم

برایت آرزو دارم که نور نازک قلبت٬ به تاریکی نیامیزد . که چشمانت٬به زیبایی ببیند زندگی ها را . چو باران٬آبی و زیبا بباری٬شادمانه روی گرد غم به دور از دل گرفتن ها . برایت آرزو دارم به تنهایی نیالاید خدا٬ این قلب پاکت را و همواره به دستانت بیاویزد چراغ راه خوشبختی . بدانی آنچه را اینک نمیدانی . برایت آرزو دارم سعادت را٬طراوت را٬ بهشت و بهترین بهترین ها را . عزیز روز های من خدا را می دهم سو گند که در قلبم برای تو خدارا آرزو دارم . ایدا جان تولدت مبارک دلت شاد و لبت خندان ...
18 آبان 1391